تبليغاتX
اشک ســـتاره

اشک ستاره به دریا چکید / و / دریا تا همیشه / تشنه شد





سکوت و فرمان ایست و من ایستادم در پی رگباری از حادثه در کوچه های بن بست و برگ ریزان پر ز آه هایی که با نفس هجی شده نکشیده اما آوار شد بر سرم ...و من همچنان مقاوم ایستاده ام در پی همان نه گفتن ها و گیج و منگ بودن ها و خواستن ..

چگونه دست از طلب بدارم که هنوز نفس می آید هر جند آواره است در تن ِ قریب.. با خود گفتم ایستاده ام گفتم مقاومم تا ناکجا اما اگر گذارد این خواب ،این فکر ،این عمرِرفته از دست و خاطره و این نشانه ها که سراغ کدام می آیند در دو راهی ِگذشته و اکنون !!

این آیات سزاوار رسولانِ آسمانی دیگر چه کار با من بنده روسیِاه ِِخسته ...شک نکرده ام نه !به حیرت نگاه میکنم روزگار پر بغض ِ دیوانه خویش را که عالمی دارد بی مزد و قانونِ هر خدمتی را عنایتی است و ذکر کردم هر آن در باور مغز م باری سودش برسد یا نرسد گذشت کرده ام از آن ارزانی باد تا در گوش هر چیز بخواند قصه مرا ... 

پ.ن.*

تنها نیستم با تو خوب  اند این روزهای پر از قطره به سدهای ایران بگو دیگر نگران باران نباشند ما به کویرها می باریم به کویر های عاشق.. مانای من نم بارِ تو  به خود آورد مرا که از تمام لبخندهای اجباری در این دنیا شیرین تر بود برایم روی صندلی های زرد که دیگر آنها هم شاعرند ...


پ.ن.**

بی عبور تو کافی نیست باز گشتن ...


+تاریخ شنبه دوم آبان 1388ساعت 1:53 نویسنده الهه |



خواب رفته اند دست هایم 

آنطور که

در آغوش خیال

تو را 

فشر ده اند...


پ.ن.*

صدایم لال مباد گوش های تو کر مباد ... ! دلم فریاد می خواهد.


پ.ن.**

نازک تر م از تمام ِ َترکه های دنیا 

مرا تکانی مده 

تا عاقبت 

بشکنم 

از فکر او ..


پ.ن.***

در هر رهگذری "تو را "میبینم  لذت از  لحظه می برم ، پس به دنیا گله ایی نیست . نه !






+تاریخ چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 2:15 نویسنده الهه |








می شود هی رفت هی رفت از همون رفتنهای دل خوش می شود هی گفت هی گفت از همون گفتن های الکی می شود هی نوشت هی نوشت از همون نوشتن های خط خطی می شود  هی خواند هی خواند از همون خواندن های خارج.. و انقدر می شود از همون شدنی های بی خودی  بی وسواسِ خاطر و  می شود مُرد از همون مردن های واقعی... یک دفعه از جنس همون می شود ها ...

از نسلی می آیم که فقط من در آن منقرض شده ام ده سال از بیست سال ...دارد می گذرد  ... چند سال بعد چه می دانم که کی کجا چه می شود ...همواره خود را می بینم که نشسته ام مثل همین حالا و می نویسم  با تفاوت اینکه اتفاق ها شاید به دل چسبی الان نباشد نه اینکه الان همه چی عالیه ها نه اما فکر می کنم که همین اتفاق ها می کشوندم تا همون صندلی که می خوام بشینم و اعتراف بنویسم و همون موقع می دونم که می خندم به همه این بلا هایی که سر خودم و دلم آوردم ....فقط خدا کنه سنگ فرشِ پیاده روها تا اون موقع عوض نشده باشه آخه فقط همونا هستند که راز این اعتراف ها رو می دونند و آسمان هم.. که بعضی وقت ها با هم باران ریختیم و بعضی وقت ها  با هم سوختیم و  بعضی وقت ها با هم دلگیر شدیم و خاکستری و بعضی وقت ها سفید شدیم از خوش حالی  با آدمک هایی که در فردایشان آب می شدند.. با این احوال از نسلی رد می شوم که از آن منقرض شده ام ..و می دانم که  صندلی روبه رو یم خالی است ..


پ.ن.*

در سر من هوای اوست که پاییز را بهار بود روزی..


پ.ن.**

قول داده بودم به خودم و به خدا به بابا به بانو به مانا به المیرا .. و به همه دنیا که دیگر تو را نگویم تو را نخوانم تو را .. نجویم.............!

اما امروز، همین حالا زدم زیر قولم تو بد قول کردی مرا اما بد قولِ تو بودن همه زندگی و دنیای من است .. چه کنم؟!!

می خواهم قول دهم که یادم هست تو عاشق آن زن سرخ پوش بودی ..


پ.ن.***

گفت : سعی کن بهترین باشی 

گفتم : بهترین تو باشم کافیست؟

گفت : نه! بهترین آن باش که گر به تو نظر کند به آسمان روی و کار آفتاب کنی ...

گفتم : ...هیچ نگفتم و فقط نگاهش کردم 

گفت : ...هیچ نگفت و فقط گریست...


پ.ن.****

دلم هوایت را دارد باید به کاغذ پناه  برم بلکه به شعر نفس کشم تو را ...


 

+تاریخ یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 1:40 نویسنده الهه |



لب آب نشست و خود را نگاه کرد ، عمقِ  تنهاییی اش از عمق برکه بیشتر بود و  تاریک تر از شب بالای سرش.. دست در آب فرو برد ولی در لابای گلهای کنار آب گمشان کرد ،انگشتهای ظریف و سفیدش را ..درنگی کرد و بی تعجب پاهایش را در آب گذاشت وسُری خورد روی خزه ها و .. پاهایش را هم.. شگفتی نکرد و حریص وار گردنش را در آب برد تا گلو گاهش پر شد و.. نفس را به لب آورد و بعد چند حباب همین ..ترکیدند به هوا رفتند ..تمام شده بود بی خیِالِ خیالی و نگاه میکرد بی آنکه پلکی بزند..


پ.ن.*

هوای شُل کننده ای شَل می کند قدمهای جلو ترم را پس کجای این باغ تو نفس آزاد است و سلامت ؟جرمم چه بود ؟تاوان میوه رسیده را تا کی بدهد گنجشک پر صدای دلم که نوکی زد به آن و این باغ سهمش شد پر رنگ و پر طراوت است و پر از اما .. ساده تر بود آن بالا... کاش گنجشک فقط آواز می خواند .


پ.ن.**

دریا یی در جایی از دنیا کج شده 

که سر ریز است باران 

مورب 

رویِ نیمی از رخِ ِ سفید...





+تاریخ جمعه دهم مهر 1388ساعت 20:44 نویسنده الهه |