تبليغاتX
اشک ســـتاره

اشک ستاره به دریا چکید / و / دریا تا همیشه / تشنه شد



رد شو

تا

شاید

 به شاخه ها بر می گردیم

تو به شبنمی هایت برسی

و

 من به نور

نازک است یخ

تو هم

رد شو

اگر

بر نگشتیم

غرق ِهم می شویم 

تا

بهار زود تربرسد

با

خزه ی شکوفه زده

(الهه راد)

 

 

+تاریخ پنجشنبه پانزدهم دی 1390ساعت 23:11 نویسنده الهه |


به  دل خوش کنک های پروانه ای شکلِ که دل می بازم 

 ... سادگی خنده های الکی 

و ماسک روی صورتم با لب های سرخ

به  نفس های شبانه در آغوش تنهایی 

این بوم آیینه  و 

  یک تاش قلم مو آبی و تمام ..

، 

نقش .

+تاریخ دوشنبه پنجم دی 1390ساعت 23:27 نویسنده الهه |


دایره در زمین ،آسمان

در باران

دایره در زندگی من . تو

 ما به گرد هم میگردیم

 دور میزنیم هم را به تندی به کندی ...

بر هم می باریم...

 شبیه ابر گاهی آنقدرپر سر و صدا گاهی آنقدر آرام ..

 بی آنکه بفهمیم رد میشویم و حلقه های آبی به جا میگذاریم در راه

تمام چاله ها شاید از فرسایش ما یند

 شاید آن روز که بر خود باریدیم چاله ای روی زمینی ساختیم

 تا ...

 هر وقت ابر دلش گرفت جای خالی ما را در آن پر کند.

 
+تاریخ یکشنبه پانزدهم آبان 1390ساعت 23:52 نویسنده الهه |



روزهای بارانی آبان ماه 

و

از چه پرم که اینچنین جاریم 

آسمان در من تکه تکه شده است انگار که بارش خود را سهیم شده 

و 

اما 

گدای آفتاب شده ام ..

کار بر عکس روزگار 

و

طبیعتی که سازگاری آن وجودم را طلب نیست..

سکوت کرده ام و به روزنی که دو بال در آن اوج گرفته است 

من 

بال

روزنه

باران

و

امشب

آغوش باز تکه ای  از آسمان که نورش در پس ابرها پنها ن است 

..........................................

بگشوده دست ..

از پس نقطه هاییم و قطره ها می چکانیم بر رخ تا بتاد آفتاب و گل کند رخ 

آغوش بگشاده دست...............................................................



+تاریخ دوشنبه نهم آبان 1390ساعت 1:55 نویسنده الهه |


گیسو افشون میکنی که چه ..بیرون این دهلیز کسی تو را منتظر

نیست در پشت پرچینها به خواب رفته است در نا امیدی ات تاب

میاوری میدانم راز آن چشمهای بزرگ گوش تو را نه دل تورا برده است

وای بر ما که تو عاشق شده ای نه عاشق حالش بهتر از توست تو

شیدا شده ای لیلی بدون مجنون ای خمار بیچاره ...

دایه با خود حرف می زد و از پله ها پایین میرفت و هر از چند گاهی

صدایش به فغان و افسوس بلند میشد و دختر ...

دختر خیالش پرت دنیای دگر بود به خود نگریست و بلند شد چرخی در

جای خودش زد و از دهلیز تاریک به بیرون خیره شد و صورتش را به تن

مخمل گون سیاه شب کشید و از روشنایی مهتاب حظ برد ..مهتاب

آنقدر ها بود که میتوانست تا انتهای  دشت را ببیند

خیره بود نگاه دختر به یک جا و یک مکان  نگاهش به بیشه بود و

پرچین که تمام بخت و آرزویش در آنجا بود و دختر با انتظارش در

افسوس مینگریست این تنها کارش بود و همین ...اشکی چکید بر

گونه سردش و گوشه ای خزید تا به خوابی رویایی رود بقیه عمر

خویش را ..

پشت پرچین اما مردی خفته بود چون سنگ مدتها انگار ..تنش گرم و

نفس گرم اما بی حرکت و چرخشی ..طلسم بد دل سیاهی بود

جدایی در رویا ..باور هیچ کس نمیشد این شوم بختی را ..

به فاصله چند قدم از هم یکی در یخ و سرما و دیگری در تب و

گرما ..چه بود راز این دو ؟

دخترک از بی نوری سفید همچون مهتاب و مرد سوزان و قهوه ای

پوست ..

طلسم بد شگون راه باطلی داشت که مرد اگر در رویایش ببیند

دخترک را برخیزد از جای و آتش بزند پرچین پر خار را از آتش آن نور ی

به دخترک رسد و جانی دوباره گیرد ...

اگر مرد رویا ببیند ...

اگر دایه میدانست راز دختر را ...

دختر فقط سکوت بود و سکوت و نگاهی که از امید میدرخشید...

اما باز نیمه های شب  بلند شد تصمیم گرفت که با نگاه درخشانش

آنچنان خیره به پرچین باشد که راز این طلسم شکسته شود و رهایی

گیرد ..نگاه کرد نگاه کرد ...

نگاه کرد و باز هم ...حتی پلک هم نمیزد مصممم باخیال خویش در گیر

و نگاه خویش درگیر و نگاه کرد ..

در آنی دید پشت پرچین ها تکانی می خورد انگار اما باز بی حرکت بود

چون مجسمه خوش تراش فقط نگاه کرد و به یک باره شعله هایی را

دید کوچک اما باز هم نگاه کرد و نوری جهید از آن سو

بر زمین افتاد و ...

نفس گرم و تن گرم و هوا گرم ...لطیف چون گلی سرخ میخندید بر

آفتاب 

...

دهلیز را دیگر نمیشود دید دایه همان طور تند تند با خود حرف میزد و

بی خبر هنوز از راز  دهلیز گل سرخ ....

بعد از چندین سال از آن شب رهگذری گذشت از آن پرچین و در پی

قدمهای خویش پرید از جا و دید نقش زن و مردی در آغوش گلی سرخ

نگاه که بالا برد با حیرت دید کاخی از گل  سایه افکنده آنجا...

.

.

.

دایه رفته بود بی خبرپی دختر ...

دختر  بوته عظیمی از گل و نقشش بر سنگ...                

مرد همجنان خفته بر رویا چون سنگ... 

 

                                                                                                                             10/2/90   الهه راد*

+تاریخ یکشنبه یکم خرداد 1390ساعت 0:32 نویسنده الهه |

 


دل دل خرابی شده است دلی که مرده است انگار دلی که گم شده است انگار در کجا نمی دانم تنها رها شده است نم های اشک که می زند یادش می افتم یاد دل بیچاره که نمیدانم در کجای این گیتی ولش کردم تا زمین خورد و شکست اثر جاذبه بود یا من خیلی بیرحمانه به سقوطش تن دادم ..

دل بدبخت واژگون شده من آه از این بی لذتی 

 بی دلی مثل بی لغت شدن است بی خود شدن است بی حس شدن است مثل خلصه ی بی حال می ماند انگار.. چه عشق باشد چه نباشد اما این بی دل ماندن حکمت دیگری دارد اصلن چرت و پرت میشود ..غروب یخ زده تو کویر دپرس شدن است افشون و پریشون شدن است  و در آخر سر آخر پیری و مرگ افسوس خوردن است و تازه آن وقت است که مهم است .. که کجا چه وقت گمش کردم هان ؟

نمیدانم نمی دانم و نمی دانم ها را باید شناخت....

پیری پشت در نشسته است ..

چه بی دل  چه با دل می آید اما بهتر آن نباشد که دل در کف دست داشته باشیم برایش تا حس نکند که 

خ

س

ت

ه

است......

و 

دل 

گرو این زندگانی است

تا کِی 

بمیراند 

از این خاکدان....

+تاریخ یکشنبه بیست و یکم فروردین 1390ساعت 2:18 نویسنده الهه |


دستانت در دستانم بود همین چند روز پیش  نه همین چند ماه پیش نه همین چند سال پیش نه

 همین چند قرن پیش بود آری به قرن ها پیوسته ام کهنه شده ام و قرن من قرن توست ...

 قرنهایی که آدمها دستان شان را برای دوستی پیشکش میکردند به هم

وتا ابد جای  دستها روی دستان می ماند ..

جای دست ها بر دستان می ماند حتی اگر در قرن تو خاک گرفته باشد....

باور من این است باور کن

دست ها نگاه میکنند و خوب میدانند یادگار آویخته شده از شانه ها آغوش را میشناسند

و بر جای خالی اش اشک می کارند ..

باور من این است و باور کن

دست ها تمام اسرار بشر را می دانند لامسه پر قدرت خدایند روی خاک

به سر انگشتان فرشته ها قسم

همان وقت که مصلوبش کردند بر صلیب می دانست که دستانش بال اوجش میشوند 

همان وقت که به محراب قدم گذاشت قنوت دستانش آینه ای بود پشت سرش

و می دانست شمیشیر زهر دارد  و تکبیر گفت به قامت پروردگار 

همان وقت هایکه در قرن من جنگ و خون جاری بوددستهایی بودند که حیرت انسان بر می انگیختند 

تا به امروز دستهایی در ظهر عطشناک خونین 

دستهایی در ساختن  و دستهایی در سوختن ...

قرن من گم شده است قرن من لا به لای دستهای آلوده به این خاکدان شاید گم شده است 

دستهای من در روزی اسفندی در میدانی در نگاهی گم شده است ...

دستی که عضوی از روزگار بوده است تو را درد نمی آورد اگر نباشد؟



+تاریخ چهارشنبه یازدهم اسفند 1389ساعت 23:20 نویسنده الهه |



تو آمده ای انگار تو آمده ای و روبه روی من نشسته ای با همان نگاه مهربان وبی توقع  نگاهم میکنی

و لبخندمیزنی ........................................

آه جه همه شبیه روز های خوب شده ای روزهای بدون ترس بدون غصه های دنیایی و بدون شک ویاس

تو و من در لحظه ای شگفت بار به هم میخندیم مثل یه ریتم آرام پیانو مینوازیم هم را..

بدون لمسی حس میکنیمتار تار  سلولهای تن هامان را این آخر ندارد و تمامی ندارد...

اما چین هایی را که پایین لبها می خورند به هم  از فکر گذر این خاطره بیرونم می آورند

آنی به خود میایم که تونیستی محو شده ای در گذر این خاطرات محو  و تیره

و رفته ای و تنها مانده ام اینجا  تنها با هاله های گذرا ازیادت ..

آه که این انزوامی کُشد مرا وکاش تو را ن کُ...

تو خوب باشی و همیشه خندان  و من سنگ زیر همان آسیاب معروف..

به همین ها می ارزد عشق ...



+تاریخ یکشنبه هشتم اسفند 1389ساعت 18:33 نویسنده الهه |



به نقطه بی پایان می رسیم در هر روز

مثل

پرندگان سیاه آسمان آبی

بر شاخه های سرد انزوا 

بر شاخه های شکننده و لرزان درختان

پرکشان و بی پروا

اینجا نقطه سر آغاز هستی است

سر آغاز تو ومن

سر آغاز هر چه که نقش می زند آن را به آن 

و

سر آغاز پذیرفتنی این همه رهایی

بی فر سودگی 

و 

لذت کوشش در حفظش

همچون پرندگان بی پروای تنهای آسمان 

باید 

ساخت

باید

سوخت

حتی  اگر سقف خانه ات از غم زنگار بسته باشد

...






+تاریخ چهارشنبه سیزدهم بهمن 1389ساعت 14:34 نویسنده الهه |


 

خنکای نسیم خورد به صورتم و صدای بابا رو شنیدم که می گفت  به مامانم رفتم نفت اوردم نزدیک بود تو حیاط سر بخورم خیلی برف نشسته  زود در رو بستم سرما نیاد تو ..خیلی خوشحالم که برف اومده بچه ها بیدار شن از خواب کلی ذوق میکنن

-  تا این کلمه ذوق رو شنیدم پا شدم نشستم و خنده ای کردم و گفتم با با راست میگی برف اومده ..مامان چکمه هام رو بده می خوام برم برف بازی.....

علی رو هم که خیلی خوابش سنگین بود بیدار کردم  بعد همه اعضای خانواده رو یکی یکی بیدار کردم  کلی شلوغ بازی در آوردم کلی ذوق کردم تا بابام واقعا خوشحال بشه از ذوق من.. 

عزیز که هی اصرار داشت زود تر یه راه رفت و آمد تو حیاط باز کنن و بابا و ممل این کار رو زود انجام دادن بابا میگفت باید برف بند بیاد تا بریم همشو پارو کنیم یه آدم برفی گنده درست کنیم وباهاش یه عالمه عکس بندازیم ..

عزیز که همیشه حواسش به همه چی بود هیچی یادش نمیرفت گفت به بابا که برو از  سر دیوار اونجا خیلی برف نشسته تمییزه ها از اونجا یه کاسه برف پر کن برام میخوام برف شیره درست کنمواسه بچه هام ...

-وای که عاشق این کاراش بودم خیلی زیاد ....

تو حیاط روی همه چی سفید شده بود رو دمپایی ها رو شلنگ آب رو دستگیره ها و رو گلها و رو درختا.....

تصاویر اون روز هیچ وقت یادم نمیره  صدای عزیز جون و بابا هیچ وقت یادم نمیره  یاد اون خونه قدیمی هیچ وقت یادم نمیره ...

الانم داره برف میاد من ذوق کردم اما نه به شدت اون روزی که همش 5سالم بود خیلی چیز ها رو از دست دادم خیلی از کسا رو ..

فقط خاطره ها میمونه فقط عکس ها میمونه ..اون روز برفی تو ذهنم ثبت شد چون یکی از بهترین روزای بچگیم بود ..

بابا یه آدم برفی گنده درست کرد دامن مامانم رو تن آدم برفیه کرد من همش عین یه کانگرو بالا و پایین می پریدم عین یه جوجه سر وصدا واسه خاطر اون آدم سفید و یخی کلی ذوق کردم ...آره ذوق  کردم مگه آدم چند دفعه تو زندگیش از ته دلش واقعا ذوق میکنه...



پ.ن*

تا سه دقیقه دیگه بیا پایین باشه ..الهامک همیشه منو شگفت زده می کنه ...

گوله برفی تو دختر واقعا....

دوسِت دارم

پ.ن.**

سر بالا کردم تا سوال کنم که ممنونم که باریدی 

تور سفید بر سرم پهن کرد

و

من عروس کوچه های شاد شدم...

پ.ن***

تصویر سازی از سایت     (خانم تصویر گر)    http://lidamotamed.blogfa.com    



+تاریخ شنبه بیست و پنجم دی 1389ساعت 20:21 نویسنده الهه |